|
ماجرای شیطنتهای کیان مهر/ دختر 11 ساله
|
یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
باغ انگوری ، باغ آلوچه
دره به دره ، صحرا به صحرا
اونجا که شبا ، پشتِ بیشه ها
یه پری میاد ، ترسون و لرزون
پاشو می ذاره ، تو آبِ چشمه
شونه می کنه ، موی پریشون
یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
منو می بره ، تهِ اون دره
اونجا که شبا ، یکه و تنها
تک درخت بید ، شاد و پرامید
می کنه به ناز ، دستشو دراز
که یه ستاره ، بچکه مثِ
یه چیکه بارون ، به جای میوه ش
نوکِ یه شاخه ش ، بشه آویزون
یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
منو می بره ، از توی زندون
مثِ شب پره ، با خودش بیرون
می بره اونجا ، که شبِ سیا
تا دم سحر ، شهیدای شهر
با فانوسِ خون ، جار می کشن
تو خیابونا ، سر میدونا :
عمو یادگار ، مردِ کینه دار
مستی یا هشیار ؟ خوابی یا بیدار ؟
مستیم و هشیار ، شهیدای شهر
خوابیم و بیدار ، شهیدای شهر
آخرش یه شب ، ماه میاد بیرون
از سر اون کوه ، بالای دره
روی این میدون ، رد میشه خندون
یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
نوشته شده توسط مامان كيان!
ببخشید که خیلی دیر شده آخه چون ...
کارنامه ممو تازه گرفتم. امتحانامم تازه تموم کردم به خاطر همین دیر شد. الانم دارم می میرم انقدر خوابم میاد .........ساعت دوازه وده دقیقه است دارم می نویسم... تازه شم شاگرد اول شدم کارنامه مم می خوام بدم مامانم بذاره توی دستگاهی که نمی دونم چی چیه اسمش بعد بده نه ببخشید اول بده به عموم بذاره تو اون دستگاه نمیدونم چی چی که خرابه بعد بیاد توی کامپیوتر بعد بیاد تو وبلاگمو ....
منظورم از اون دستگاه اسکنره.
***
چاقی
48 کیلو شدم نه ببخشید 38 کیلو شدم... یه لحظه صبر کنید الان روی ترازو ام حدسم درست بوده نزدیک 40 کیلو شدم. تازه الان سالاد نمی خورم مجبورم هیچی نخورم اما مامانم گفته اگه سالاد نخوری می میری البته همیشه هم وضع اینجوری نمیمونه ها چون تابستون عروسی خالمه باید لاغر کنم مجبورم. تازه دارم شبا طناب می زنم بشم 36 کیلو الان هم در حال طناب زدنم . می دونم دارین میگین چه جوری می نویسی خودم نمی نویسم مامانم داره می نویسه!!![]()
الانم که دارم طناب می زنم دوتا دوتا می زنم برای اینکه خیلی چاقم. تازه شم دارم غبغب درمیارم!![]()
لاغری
از اون زمان میگم که لاغر بودم مثل دو سه سالگیم. هر جا می رفتم یه انگشت بهم میزدن می افتادم ولی الان تمام جهانم منو هل بدن نمی افتم. تازه هل بدن!![]()
![]()
به نظر شما از یه معلم زبان چی می پرسن. برای یه مصاحبه مهم.![]()
![]()
امروز صبح من تا حدود ساعت ۱۰ و ۱۱ داشتم اتاقمو جمع می کردم. می خواستیم بریم بیرون با مامانم. رفتیم بهار . رفتیم بهار اونجا همه مغازه ها باز بود اما حیف که هیچی برای من نداشتن منظورم اینه که لباس زمستونی فقط داشتن . ما می خواستیم لباس عید بخریم. بعدش رفتیم ساندویچی فریدون معروف به فری کثیفه. بعد رفتیم یه جای مشت وایسادیم ساندویچمونو زدیم تو رگ . مامان منم که انقدر گشنش بود زودتر از من تموم کرد. اگه می پرسین چرا نرفتم مدرسه چون می خواستم برم گردش. البته صبحم ماشینمون خراب شد تا ساعت ۱ معطل شدیم تو خیابون برای اینکه یه خودی نشون بدیم می خواستم اون چیزی که کاپوتو میکشه بالا فشار بدم هر چی زور زدم نشد ضایع شدم. بعد از این همه ماجرا رفتیم نشر چشمه. من دوتا کتاب خریدم دو تا مجله خریدم با یه دفترچه. مامانم هفت خرید . عمو حمیدمم اونجا دیدیم . فکر کنم که با دوستش (دختر) ![]()
یک قرارایی داشت البته همین جوری از خودم میگما. من از کجا بدونم؟
بعد از این همه ماجرا اومدیم خونه. مامان من رفت یه چرت کامل خوابید. ساعت شیش و نیم رفت ساعت ۸ اومد بیرون(از خواب). بعدش من دوتا موز حسابی زدم تو رگ بعدش یه قیمه مشتی زدم تو رگ که الان اینجا نشستم دارم می ترکم. بعدشم به مامانم گفتم بیاد برام تایپ کنه!!!! ![]()
![]()
![]()
یه ماجرای واقعی خیلی بی تربیتی
یک روز عید پارسال که ما رفته بودیم جاده اسالم به خلخال دم یک رودخونه ای وایسادیم و یه املت حسابی زدیم تو رگ. بعدش یکمی من تو رودخونه غلت زدم و همه جامو خیس کردم و یه دوش کامل گرفتم بعد که لباسامو عوض کردم رفتیم بالا تو جاده. اونجا تا رسیدیم تو جاده چشمون به اسم یه رستوران باحال افتاد که اولش من دیدم :(شوندول) بود. به خدا به جان مادرم راست میگم. خالی نمی بندم ها!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
من داشتم نظرخواهی ها رو می خوندم دیدم عمو حمیدم برام کامنت گذاشته و گفته که عکسم را در این آدرس می توانم ببینم: http://www.sxc.hu/gallery/hamid24
البته اینجاهاشو مامانم بهم یاد داد!![]()
امشب شب یلداست و ما هم یه کرسی باحال با مزه .... پهن کردیم. حالا هم من زیرش نشستم و دارم به مامانم میگم بنویسه. الانم هنوز مامان بزرگم نامزدیه نمی دنم کیشون است شایدم ساعت یک و نیم بیاد. اگه بیاد ما هنوز نصف آجیلامونو نخوردیم اما انارامون تموم شده. منم می خوام هندونه مون رو تزئین کنم. وای چه حالی میده ...
الانم بابام پاشو گذاشته رو میزو و روی کاناپه لم داده. واقعا هم داره بهش خوش میگذره اما از نظر خورد و خوراکی نه چون در حدود نود و دو سه کیلو بوده که الان شده هشتاد و شیش کیلو فکر می کنم. حالا اونش دیگه به من ربطی نداره که وزنش چقدره.
یه تشک هم پای کرسیمون پهن کرده بودیم که بابام نصف فیلمو اونجا دید. الانم نشسته داره یه فیلم دیگه ببخشید سریال که همیشه میشینه نگاه میکنه البته تو ماهواره داره نگاه میکنه. فکر کنم الانم مامان بزرگم بیاد. خداحافظ
حکایت دختر و پدرش که این است:
بله این هم حکایت دختری است که پای پدرش شکسته است و خانه نشین شده است و این هم حکایت پدری است که سر دخترش فقط داد می زند و می گوید یا برو اطاقت را جمع کن یا برو درست را بخوان و یا برو نمیدانم کجا. به من هیچ ربطی ندارد. خودت هرکاری می خواهی بکن. همین است دیگر زندگی ما دو سه نفر. مجبورم این زندگی را تحمل کنم . کاری نمی خواهم بکنم و نمی توانم بکنم.
یه مطلب بزرگونه
الیسا،الیسا،جینگیل آلیسا، هی
راستش من مدرسه رفتن رو دوست نداشتم. خوبها و بدهاش، دفتر انضباطیش، درس پرسیدنهاش، سعیدی حاضر، شمشمکی حاضر، قنبری غایب، گلستانه حاضر همیشه غایب.
اصلا از رنگ طوسی در و دیوار بدم می اومد. از آبخوریش که همیشه چندتا از شیراش خراب بود و شر شر ازش آب می ریخت. از مقنعه و روپوش تیره ام.
حواست اینجاست؟ خوابت برده؟ شنیدی؟ زنگ خورده.
از بوی ساندویچ کالباس بعضیها که همیشه تو کلاس می پیچید و ساندیسش با اون نی سفید و قرمز که روی میز معلم میذاشتن تا اونو عصبانی کنن.
از جلو نظام، برو توصف، تو که انقدر قدت کوتاس رفتی ته صف چه کار؟
از روزای امتحان، از زنگ ساعت که اون وقت گرگ و میش هوا زنگ می زد، زنگ میزد، زنگ میزد.
از ورقهای سفید، از صدای تق تق کفش مراقبا.
سرت رو برگه باشه، ببینم دستت رو، وقت تمومه، ورقه ها بالا.
من مدرسه رفتن رو دوست نداشتم. یادمه یه روز ماشین بابام پر شده بود از میز عسلی، پارچه، از قابهای بزرگ و کوچیک خونه، پایه صندلیها از شیشه ماشین موند بیرون و در صندوق عقب بسته نشد.
برای صحنه تئاترمون می خواستیمشون. پنجره رو باز کنید گرد گچ بره بیرون، مبصر برو بیرون گچ رنگی بگیر.
صبح ساعت 10 بعد از زنگ اول وارد کلاس شد، انگشتم رو بردم بالا، اجازه، چشمم که افتاد به معلم اشکهام اومد. مامانم ساعت 6 رفته بود بیمارستان تو اتاق عمل بود.
در واشد و گل اومد، سوسن و سنبل اومد، خانوم معلم خوش اومد، خانوم معلم خوش اومد.
روز معلم یادمه، کاغذ کشی، روبانها، تزئینهای بهمن، نیمدایره وایسادنمون، سرود خوندنمون، تک خونها که همیشه چشم رنگیهای کلاس بودن.
برپا، برجا، کی می خواد درس جواب بده!
مقنعه مشکی ناظممون یادمه با اون پارچه شل که به سبز می زد، هیچ وقت مستقیم نگاه نمی کرد، میزد به پشتم و می گفت: شیطونی اما مودب.
سه شنبه کارنامه ها رو میدن، اسم 19 به بالاها رو روی دیوار میزن! صدا میاد اولیها چه خبره؟ عکسی که رفت به دیوار، یه صندلی خالی، یک سال، گل تازه به جای همکلاسیمون روی نیمکت، روزی که توی یه تصادف رفت.
من من، تو تو، کشیدم کی رو؟ یه روز صبح از خواب پریدم، خواب خاصی بود. توی راهرو کشیک کشیدم تا خانم جغرافی برسه.
خانم ... شما ... یه دختر کوچولو تو راه دارین؟
اول مشکوک شد بعد قرمز...
یه ذره نگام کرد. یه لبخند مادرانه رو لبش، تو از کجا می دونی؟ خودم دیروز فهمیدم ... واقعا خواب خاصی بود.
افطاری مدرسه، سفر امام رضا، روزای دعا، قرآن صبحگاه.
دنگ دنگ زنگ می خوره، آخرین زنگ مدرس اس... کنکور میدم.
هنوز که هنوزه خواب مدرسه را می بینم.
راستش من مدرسه رفتن رو دوست ندارم. اگه دروغ نگم!
***
روز
روز ورزش من
رفتم مدرسه. راستی یادم رفت بهتون بگم من معلم ورزشم البته تو والیبال. خانوم ورزشمون چونکه بدنم نرمه منو همش میاره تمرین کنم منم بدبخت میشم. اگه گفتین برای چی؟ خودم میگم: برای اینکه باید 300 تا درازونشست و 100 هزارتا ...
هروقت زنگ تفریح می خوره خانوممون میگه که از جاتون تکون نمیخورین تا من بگم. تازه میخواد بگه 17 میگه هیفده!
ولی این دوشنبه با دوشنبه های دیگه فرق داشت. برای اینکه خودم تنهایی مجبور بودم برم هزار تا تشکو از اتاق به قول خودشون تکنولوژی بیارم. بعدش تا رسیدم بالا همه بچه ها بهم خندبدن. برای اینکه فقط مانتوم باقی مونده موند. یعنی هم مقنعه ام افتاده بود هم نزدیک بود شلوارمم بیفته! تا رسیدم اونجا خانوم ورزشمون هم بهم خندید چون تازه منو دیده بود. راستی یادم رفته بود بهتون بگم که من با یه دختری که سوم راهنماییه دوستم و اون دختر خانوم بهداشته. و هر وقت ورزش داشته باشیم میاد باهامون بازی میکنه. منم والیبلم خوبه با من تکی بازی میکنه.
در خانه
شنبه که اومدم خونه مامانم به من گفت از فردا میرم سرکار. گفت ولی خوبیش اینه که 5 شنبه ها تعطیلیم البته جمعه ها باید بریم سرکار. منم از یه طرفی ناراحت شدم از یه طرفی هم خوشحال. ناراحتیم برای این بود که نمی تونستم دیگه ضهرا باهاش برم مدرسه. ولی چند روز بعدش که اومد خونه گفت به رئیسمون که همون پسر شاهه گفتم که من بچه مدرسه ای دارم پس ساعت 1 میام.
خوشحالیمم برای اینه که دوباره پولدار میشیم.مامانم داره میاد اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
سلام. ببخشید انقدر دیر شد. من مریض بودم مامانمم کارت اینترنت نداشت. می خواستم بگم من خیلی از اسمم بدم میاد و دلم می خواد اسممو عوض کنم. به خاطر اینکه توی مدرسه همه به من می گن اسم تو فامیلیه . نظر شما چیه؟
یدونه جک هم می خواستم بنویسم : به یه ترکه میگن سحر صدات کنیم میگه نه همون اسغر خوبه![]()